تبليغاتX
داستان باحال "0111"

a-a0111

Abbas

a-a0111

http://a-a0111.blogfa.com

داستان باحال "0111"

داستان باحال "0111"

داستان باحال "0111"

خدايا!

کسي را که قسمت کس ديگريست.سر راهمان قرار نده

تا شبهاي دلتنگيش براي ما باشد و روز هاي خوشش

براي ديگري ...

داستان باحال "0111"

داستانه قشـــــــــــــــــــــــنگیه!!!
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم

نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .

به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به

من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .

آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم

.بهم گفت:"متشکرم".

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من

عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من

خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش

رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم

که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته

چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من

عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با

من بياد" .

من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني

هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه

"خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت

سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و

اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه

، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ،

شب خيلي خوبي داشتيم " .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من

عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم

روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها

روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من

باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي

خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در

آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا

هستي ، متشکرم.

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من

عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من

ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من

ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو

ميدونستم ، اما قبل از اينکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من

عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي

خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند

، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته.

اين چيزي هست که اون نوشته بود :

"
تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به

اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که

بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما ....

من خجالتي ام ... نمي‌دونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....

اي کاش اين کار رو کرده بودم .......?
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/29ساعت 9:45 بعد از ظهر توسط Abbas |
جغد پیر دل شکسته
جغدي روي کنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود.


زندگي را تماشا ميکرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد که به

سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. 


جغد اما مي دانست که سنگ ها ترک مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند،

درها مي شکنند و ديوارها خراب مي شوند. 


او بارها و بارها تاجهاي شکسته، غرورهاي تکه پاره شده را لابلاي خاکروبه

هاي کاخ دنيا ديده بود. 


او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فکر مي کرد

شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز کمي بلرزد.


روزي کبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را که شنيد، گفت: بهتر

است سکوت کني و آواز نخواني. 


آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي کني. دوستت ندارند. مي

گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.


قلب جغد پير شکست و ديگر آواز نخواند.


سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره

هاي خاکي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.


جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.


خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل کندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند.

دل بستن به هر چيز کوچک و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! 


و آن که مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن

سخت ترين و قشنگ ترين کار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان که

آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.


جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره هاي دنيا مي خواند و آنکس که مي

فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست.



+ نوشته شده در جمعه 1390/10/23ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط Abbas |
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده

خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده


خیلی وقته ابری پر پر نشده
دل آسمون سبک تر نشده..


مه سرد رو تن پنجره ها
مثله بغضه توی سینه ی منه


ابر چشمام پر اشکه ای خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه


خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده


بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست


حرف عشق تو رو من با کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست


خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بد جوری دلتنگ شده


خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو
بد جوری دلتنگ شده......
تقدیم به : نیلوفر
+ نوشته شده در یکشنبه 1390/10/11ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط Abbas |
LOVE
 
+ نوشته شده در سه شنبه 1390/06/08ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط Abbas |
آیی زندگی
زندگي يه کاري کن که خنده عادت بشه،رو پشت بوما پر از مرغ سعادت بشه

دنيا بذار بچرخه بدون غصه و غم ، کسي ديگه نبينه رنگ سياه ماتم...

اي خدا ، با تو ام خداااا ، من حرفي دارم ، تويه عالم دعاا...

مسافرا رو راهي کن ، به عاشقا نگاهي کن

تا به ابد خدايي کن ، ختم به خير جدايي کن

يه چرخـيه بچرخونـش ، يه دريه نبندونـش

يه لبـيه بخنـدونـش ، يه چشميه نگريـونش
يه دليه بذار شاد شه،يه اسيره که آزاد شه

يه بُـقضي تـوي گلومه ، بـذار که آزاد شـه

زندگي آي زندگي يه بار امونم بده..خنده چه شکلي شده؟ يه بار نشونم بده..

زندگي آي زندگي مگه چيه دوامون؟ يه دل خوش ميخوايم.. يه بار بيار برامون..

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/12/03ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط Abbas
چیســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتان
مردي زني را بوسيد ، از او پرسيدند چه نسبتي با او داري ؟

گفت : مادر شوهر اين زن با مادرزن من ، دختر و مادرند !

نسبت چيست !؟

منتظره جواباتون هستم ببینم کی مغزش بیشتر کار میکنه

منتظرم

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/09/02ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط Abbas |
شب اول قبر به روایت شاهد زنده
بسیار آموزنده حتما بخونیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد



علامه سید محمد حسین طباطبائی صاحب تفسیر المیزان نقل كردند كه: استاد ما عارف برجسته «حاج میرزا

علی آقا قاضی» می‏گفت:

در نجف اشرف در نزدیكی منزل ما، مادر یكی از دخترهای اَفَنْدی‏ها (سنی‏های دولت عثمانی) فوت كرد.



این دختر در مرگ مادر، بسیار ضجه و گریه می‏كرد و جداً ناراحت بود، و با تشییع كنندگان تا كنار قبر مادر آمد و

آنقدر گریه و ناله كرد كه همه حاضران به گریه افتادند.



هنگامی كه جنازه مادر را در میان قبر گذاشتند، دختر فریاد می‏زد: من از مادرم جدا نمی‏شوم هر چه خواستند او

را آرام كنند، مفید واقع نشد؛ دیدند اگر بخواهند با اجبار دختر را از مادر جدا كنند، ممكن است جانش به خطر

بیفتد. سرانجام بنا شد دختر را در قبر مادرش بخوابانند، و دختر هم پهلوی بدن مادر در قبر بماند، ولی روی قبر را

از خاك انباشته نكنند، و فقط روی قبر را با تخته‏ای بپوشانند و دریچه‏ای هم بگذارند تا دختر نمیرد و هر وقت

خواست از آن دریچه بیرون آید.

دختر در شب اول قبر، كنار مادر خوابید، فردا آمدند و سرپوش را برداشتند تا ببینند بر سر دختر چه آمده است،

دیدند تمام موهای سرش سفیده شده است. 

پرسیدند چرا این طور شده‏ای؟

در پاسخ گفت: شب كنار جنازه مادرم در قبر خوابیدم، ناگاه دیدم دو نفر از فرشتگان آمدند و در دو طرف ایستادند

و شخص محترمی هم آمد و در وسط ایستاد، آن دو فرشته مشغول سؤال از عقائد مادرم شدند و او جواب

می‏داد، سؤال از توحید نمودند، جواب درست داد، سؤال از نبوت نمودند، جواب درست داد كه پیامبر من محمد ب

ن عبدالله(صلی الله علیه و آله و سلم)است. 

تا این كه پرسیدند: امام تو كیست؟

آن مرد محترم كه در وسط ایستاده بود گفت: «لَسْتُ لَها بِاِمامِ؛ من امام او نیستم»



در این هنگام آن دو فرشته چنان گرز بر سر مادرم زدند كه آتش آن به سوی آسمان زبانه می‏كشید.


من بر اثر وحشت و ترس زیاد به این وضع كه می‏بینید كه همه موهای سرم سفید شده در آمدم.



مرحوم قاضی می‏فرمود: چون تمام طایفه آن دختر، در مذهب اهل تسنن بودند، تحت تأثیر این واقعه قرار گرفته و


شیعه شدند (زیرا این واقعه با مذهب تشیع، تطبیق می‏كرد و آن شخصی كه همراه با فرشتگان بوده و گفته بود


من امام آن زن نیستم، حضرت علی (علیه السلام) بوده‏اند) و خود آن دختر، جلوتر از آنها به مذهب تشیع، اعتقاد

پیدا كرد.

+ نوشته شده در جمعه 1389/08/14ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط Abbas |
دوست دارم به تمام زبانهااااااااا

به زبان ایتالیایی : Ti Amo

به زبان یونانی : S'ayapo philo Su

به زبان روسی : Ya vas liubli

به زبان پرتقالی : Amo - te

به زبان فارسی : Dooset Daram

به زبان آلمانی : Ich liebe dich

به زبان اسپانیایی : Te quiero

به زبان سوئدی : Jag a Iskan dig

به زبان هندی : Mai tujhe pyaar kartha ho

به زبان فرانسه : Je t'aime

به زبان ارمنی : Jiroum em kez

به زبان انگلیسی : I Love You

به زبان ترکی : Seni seviyo rum

به زبان دانمارکی : Jeg elsker dig

به زبان چینی : Mi tuzya var ruem karata

به زبان سوئیسی : Cha'ha di ga''rn

به زبان برزیلی : Eu te arno

به زبان هلندی : Ik hou van jou

به زبان عربی : Ohebbak

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/06/21ساعت 4:42 بعد از ظهر توسط Abbas |
حقیقت زندگی

حقیقتی کوچک برای آنانی که می خواهند زندگی خود را صد در صد بسازند

 

 

 

 

 

 

اگر A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z برابر باشد با 

 

1, 2, 3, 4, 5, 6, 7, 8, 9, 10, 11, 12, 13, 14, 15, 16, 17, 18, 19, 20, 21, 22, 23, 24, 25,26 

 

 

 

آیا برای خوشبختی و موفقییت تنها تلاش سخت کافیست؟   تلاش سخت (Hard work)

 

 

 

H+A+R+D+W+O+ R+K

 

8+1+18+4+23+ 15+18+11= 98%

 

 

 

آیا دانش صد در صد ما را به موفقییت می رساند؟  دانش (Knowledge)

 

 

 

K+N+O+W+L+E+ D+G+E

 

11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96%

 

عشق چگونه؟   عشق (Love)

 

L+O+V+E

 

12+15+22+5=54%

 

 

 

خیلی از ما فکر می کردیم اینها مهمترین باشند مگه نه؟  پس چه چیز 100% را می سازد؟؟؟  پول (Money)

 

 

 

M+O+N+E+Y

 

13+15+14+5+25= 72%

 

 

 

رهبری (Leadership)

 

L+E+A+D+E+R+ S+H+I+P

 

12+5+1+4+5+18+ 19+9+16=89%

 

 

 

اینها کافی نیستند پس برای رسیدن به اوج چه باید کرد؟   نگرش (Attitude)

 

 

 

1+20+20+9+20+ 21+4+5=100%

 

 

 

آری اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم زندگی 100% خواهد شد. 

 

نگرش همه چیز را عوض می کند، نگاهت را تغییربده چشمهایت را دوباره بشوی همه چیز عوض می شود...

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/05/03ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط Abbas |
شیطان (داستان جالبی هست حتما بخونید.......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد)

بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین

 خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه

 برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد.. در راه
 به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش

را پاک کرد و به خانه برگشت.. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و

راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت

 برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به

مسجد دو بار به زمین افتادید)).. از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را

 روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را

به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از

 مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز

بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول

درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.

 مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز

 بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این

 جواب جا خورد.. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به

مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی

شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،

 خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن

 شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه

بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده

 ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما

 بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنابراین، من

 سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.



 نتیجه داستان:


 کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید.

 زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی

 های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند
 خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد. این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.
+ نوشته شده در سه شنبه 1389/04/01ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط Abbas |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رايگان

قالب بلاگفا

JavaScript Codes