تبليغاتX
سلام: بچه های شمال کسی نبود

a-a0111

عباس

a-a0111

http://a-a0111.blogfa.com

سلام: بچه های شمال کسی نبود

سلام: بچه های شمال کسی نبود

سلام: بچه های شمال کسی نبود

سلام:ازبازديدشمامتشکرم Id:behroozabbas_diva@yahoo






عشق قشنگ اما بی کلک

سلام: بچه های شمال کسی نبود

عشق قشنگ اما بی کلک
"معنای افتخار"
..


زن و دختر جواني پيرمردي خسته و افسرده را کشان کشان نزد شيوانا آوردند و در حالي که با نفرت به پيرمرد خيره شده بودند از شيوانا خواستند تا سوالي را از جانب آن ها از پيرمرد بپرسد!

شيوانا در حالي که سعي مي کرد خشم و ناراحتي خود را از رفتار زشت دختر و زن با پيرمرد پنهان کند، از زن قضيه را پرسيد. زن گفت: "اين مرد همسر من و پدر اين دختر است. او بسيار زحمت کش است و براي تامين معاش ما به هر کاري دست مي زند. از بس شب و روز کار مي کند دستاني پينه بسته و سر و صورتي زخمي و پشتي خميده و قيافه اي نه چندان دلپسند پيدا کرده است. وقتي در بازار همراه ما راه مي رود ما در هيکل و هيبت او هيچ چيزي براي افتخار کردن پيدا نمي کنيم و سعي مي کنيم با فاصله از او حرکت کنيم. اي استاد بزرگ از طرف ما از اين پيرمرد بپرسيد ما به چه چيز او به عنوان پدر و همسر افتخار کنيم و چرا بايد او را تحمل کنيم!؟"

شيوانا نفسي عميق کشيد و دوباره از زن و دختر پرسيد: "اين مرد اگر شکل و شمايلش چگونه بود شما به او افتخار مي کرديد!؟"

دخترک با خنده گفت: "من دوست دارم پدرم قوي هيکل و خوش تيپ و خوش لباس باشد و سر و صورتي تميز و جذاب داشته باشد و با بهترين لباس و زيباترين اسب و درشکه مرا در بازار همراهي کند."

زن نيز گفت: "من هم دوست داشتم همسرم جوان و سالم و تندرست و ثروتمند و با نفوذ باشد و هر چه از اموال دنيا بخواهم را در اختيار من قرار دهد. نه مثل اين پيرمرد فرتوت و از کار افتاده فقط به اندازه بخور و نمير براي ما درآمد بياورد!؟ به راستي اين مرد کدام از اين شرايط را دارد تا مايه افتخار ما شود؟ اي استاد از او بپرسيد ما به چه چيز او افتخار کنيم!؟"

شيوانا آهي کشيد و به سوي پيرمرد رفت و دستي به شانه اش زد و به او گفت: "آهاي پيرمرد خسته و افسرده! اگر من جاي تو بودم به اين دختر بي ادب و مادر گستاخش مي گفتم که اگر مردي جوان و قوي هيکل و خوش هيبت و توانگر بودم، ديگر سراغ شما آدم هاي بي ادب و زشت طينت نمي آمدم و همنشين اشخاصي مي شدم که در شان و مرتبه آن موقعيت من بودند!؟"

پيرمرد نگاه سنگينش را از روي زمين بلند کرد و در چشمان شفاف شيوانا خيره شد و با صدايي آکنده از بغض گفت:" اگر اين حرف را بزنم دلشان مي شکند و ناراحت مي شوند!! مرا از گفتن اين جواب معاف دار و بگذار با سکوت خودم زخم زبان ها را به جان بخرم و شاهد ناراحتي آنها نباشم!"

پيرمرد اين را گفت و از شيوانا و زن و دخترش جدا شد و به سمت منزل حرکت کرد.

شيوانا آهي کشيد و رو به زن و دختر کرد و گفت: "آنچه بايد به آن افتخار کنيد همين مهر و محبت اين مرد است که با وجود همه زخم زبان ها و دشنام ها لب به سکوت بسته تا مبادا غبار غم و اندوه بر چهره شما بنشيند.......
+ نوشته شده در شنبه 1388/09/21ساعت 10:45 توسط عباس |
داستان بسیار جالب حتما بخوانید


اتومبیل مردی كه به تنهایی سفر می كرد در نزدیكی صومعه ای خراب

 شد.مرد به سمت صومعه
حركت كرد و به رئیس صومعه گفت :

«ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »


رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و 

حتی ماشین او را تعمیر كردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد

صدای عجیبی شنید. صدای كه تا قبل از آن هرگز نشنیده بود ...


صبح فردا از راهبان صومعه پرسید كه صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی

گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»

مرد با نا امیدی از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.


چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت كردند ، از وی پذیرایی كردند

و ماشینش را تعمیر كردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت كننده

عجیب را كه چند سال قبل شنیده بود ، شنید.صبح فردا پرسید كه آن صدا

چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم .

چون تو یك راهب نیستی»این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ،

من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا كنم.. اگر تنها راهی كه

من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است كه راهب باشم ،

 من حاضرم .بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط كره زمین سفر كنی و به ما

بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد

دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو

سوال را بدهی تو یك راهب خواهی شد.»

مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را

زد.مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمین سفر كردم و عمر خودم را

وقف كاری كه از> من> خواسته بودید كردم .. تعداد برگ های گیاه دنیا

371,145,236, 284,232 عدد است و 231,281,219, 999,129,382 سنگ

روی زمین وجود دارد» راهبان پاسخ دادند :« تبریك می گوییم . پاسخ های

تو كاملا صحیح است. اكنون تو یك راهب هستی . ما اكنون می توانیم

منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»رئیس راهب های صومعه مرد را به

سمت یك در چوبی راهنمایی كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در

بود» مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممكن

است كلید این در را به من بدهید؟» راهب ها كلید را به او دادند و او در را

باز كرد. پشت در چوبی یك در سنگی بود . مرد درخواست كرد تا كلید در

سنگی را هم به او بدهند.راهب ها كلید را به او دادند و او در سنگی را

هم باز كرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرارداشت. او بازهم

درخواست كلید كرد .پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت كبود قرار

داشت.... وهمینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ،

یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این

كلید آخرین در است » مرد كه از در های بی پایان خلاص شده بودقدری

تسلی یافت.. او قفل در را باز كرد. دستگیره را چرخاند و در را باز كرد .

وقتی پشت در را دید ومتوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحیر شد.

چیزی كه او دید واقعا شگفت انگیز و باور نكردنی

 بود. ( ادامه ماجرا بعد از پیام بازرگانی )

.

.

                               .                               

 

برخي از جاهاي ديدني.....

Cherry Blossom Viewing, Japan

The Pyramids of Giza, Egypt



   

 

St. Andrew's Cathedral, Singapore

Palacio de Cristal, Retiro Park, Madrid

The Great Ocean Road, Australia

Siena, I.taly

The Vatican, .

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

Rome

   

.....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید

لطفا به من بدو بیراه نگید؛ خودمم دارم دنبال اونی كه اینو برای من فرستاده می گردم تا حقشو

 كف دستش بگذارم


+ نوشته شده در جمعه 1388/08/22ساعت 13:31 توسط عباس |
تنهایی

      

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست...

 تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست...

 تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم...

 تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست...

 تنهايي را دوست دارم زيرا...

 در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 20:47 توسط عباس |
نامه اي از دوزخ

 روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند .
 نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد .
 در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به
 خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند .
 اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد .
 پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:
گيرنده : همسر عزيزم   
موضوع : من رسيدم
ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي .
 راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مياد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم .
 .!!!همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي که چه قدر اينجا گرمه

             برگرفته از سایت دوست خوبم مریم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/29ساعت 12:26 توسط عباس |
لیلی و مجنون
يه روز ليلي و مجنون با هم قرار مي زارن. ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد كه انگار خيلي دوست داري منو ببيني؟ اگر نيمه شب بياي بيرون شهر كنار فلان باغ منم ميام تا ببينمت مجنون كه شيفته ي ديدار ليلي بود چندين ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست ولي مدتي كه گذشت خوابش برد. نيمه شب ليلي اومد و وقتي اونو تو خواب عميق ديد از كيسه اي كه به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و ريخت توي جيبهاي مجنون و رفت.مجنون وقتي چشم باز كرد خورشيد طلوع كرده بود آهي كشيد و گفت اي دل غافل يار آمد و ما در خواب بوديم و افسرده
و پريشون برگشت به شهر. در راه يكي از دوستانش اونو ديد و پرسيد چرا اينقدر ناراحتي؟ و وقتي جريان را شنيد با خوشحالي گفت اين كه عاليه آخه نشونه به اینکه ليلي به دو دليل تو رو خيلي دوست داره
دليل اول اينكه خواب بودي و بيدارت نكرده به طور حتم به خودش گفته اون عزيز دل من كه تو خواب نازه چرا بيدارش كنم و دليل دوم اينكه وقتي بيدار مي شي گرسنه بودي و ليلي طاقت اين رو نداشته پس برات گردو گذاشته تا بشكني و بخوري. مجنون 
سري تكان داد و گفت نه اون مي خواسته بگه تو عاشق نيستي اگه عاشق بودي كه خوابت نمي برد تو رو چه به عاشقي تو بهتره بري گردو بازي كني!
.

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/22ساعت 23:11 توسط عباس |
یه داستان عشقی و رمانتیک برای دختر و پسرای شیطون!!!!!!
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم

نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .


به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به

من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .


آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم

.بهم گفت:"متشکرم".


میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من

عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من

خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش

رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم

که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته

چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .


میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من

عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با

من بیاد" .


من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی

هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه

"خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت

سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و

اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه

، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ،

شب خیلی خوبی داشتیم " .


میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من

عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم

روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها

روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من

باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی

خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در

آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا

هستی ، متشکرم.


میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من

عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من

دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من

میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو

میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"


میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من

عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی

خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند

، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته.

این چیزی هست که اون نوشته بود :


"
تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به

این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که

بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما ....

من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....

ای کاش این کار رو کرده بودم .......?؟!!!kjhkjhkjh]!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 23:2 توسط عباس |
عاشقی تا پای جـون
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/28ساعت 10:16 توسط عباس |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رايگان

قالب بلاگفا

JavaScript Codes